پارادوكس اولبرس
پیش از این كه پاسخی به این سوال بدهیم ، اجازه بدهید صورت مساله را یك بار دیگرذكر كنیم، چراآسمان شب تاریك است؟
اولین كسی كه جرات كرد این سوال بظاهر بچگانه را بپرسد، فیزیكدان آلمانی ، هاینریش ویلهلم اولبرس در سال ۱۸۲۳ بود. سوالی كه از آن پس به پارادوكس اولبرس معروف شد و سالها ذهن فیزیكدان ها و ستاره شناسان را به خود مشغول كرد؛ زیرا جواب سوال برخلاف صورت كودكانه اش ، اصلا مثل روز روشن نیست. ابتدا به نظر رسید گرد و غبار بین ستاره ها می تواند مساله را حل كند. این مواد نور ستاره ها را جذب می كنند و مانع رسیدن آنها به چشم ما می شوند، اما مساله اینجاست كه جذب نور، سرانجام آنقدر دمای گردوغبار را بالا می برد كه آن را به تابش و نورافشانی وامی دارد.
توضیح دوم پای انتقال به سرخ كهكشان ها و ستاره های دور را وسط كشید. می دانیم كه به دلیل انبساط جهان ، همه كهكشان ها در حال دورشدن از ما هستند و این باعث افزایش طول موج پرتوهای تابیده از آنها یا به اصطلاح انتقال به سرخ نورشان می شود. تحت تاثیر این انتقال ، بخش عمده ای از نور مرئی كهكشان های دور به نور مادون قرمز تبدیل و غیرقابل رویت می شود؛ اما نباید فراموش كرد كه به همین ترتیب بخشی از پرتوهای ماورای بنفش نیز سر از طیف مرئی درمی آورند و اثربخشی اول را تقریبا خنثی می كنند. بهترین توضیحی كه در حال حاضر برای این پارادوكس وجود دارد، شامل ۲ قسمت است:
بخش اول این كه حتی اگر جهان ما بی نهایت بزرگ باشد، بی نهایت پیر نیست. این نكته از آن جهت اهمیت دارد كه سرعت نور محدود است و ما هر اتفاق را تنها بعد از رسیدن نورش می توانیم ببینیم. به عقیده بیشتر ستاره شناسان ، جهان بین ۱۰ تا ۱۵میلیارد سال عمر دارد. بنابراین بیشترین فاصله ای كه ما از آن نور دریافت می كنیم بین ۱۰ تا ۱۵ میلیارد سال نوری است. حتی اگر ستاره ها یا كهكشان هایی در فاصله دورتر از این وجود داشته باشد، چیز از آنها به چشم ما نمی رسد. بخش دوم جواب ، به این واقعیت برمی گردد كه كهكشان ها، عمر لایتناهی ندارند. ستاره ها سرانجام تاریك می شوند و این اثر در كهشكشان های نزدیك به خاطر فاصله نوری كوتاه تر زودتر قابل مشاهده است. برهم نهی این دو عامل باعث می شود كه ما هیچ وقت نتوانیم نور ستاره های دور و نزدیك را همزمان در همه جهات ببینیم. نور دورترین ستاره ها هنوز به ما نرسیده است ، یا اگر برسد این سفر این قدر طول می كشد كه تعدادی از اجرام نزدیك در این فاصله دار فانی را وداع می گویند و خاموش می شوند. این از تاریك بودن شب. كسی نمی خواهد دلیل روشن بودن روز را بداند؟
تانسور
در ریاضی، تانسور آرایه ای از اعداد است یعنی یک سری اعداد که به طور خاصی مرتب شدند یعنی در یک جدول (نامحسوس) چیده شدند. این جدول در حالت کلی می تواند به صورت
در حالت کمی پیشرفته ترین تانسور می تواند به صورت بردار باشد. یعنی وقتی شما بردار A را به صورت(x,y,z) نشان می دهید در حقیقت یک تانسور ۱*۳ دارید. در حالتی باز هم پیشرفته تر تانسور می تواند دو بعدی باشد(به صورت ماتریسی) یعنی مثلا جدول ما ۲×۲ باشه یعنی دو سطر و دو ستون.
چنین تانسوری دارای ۴ عضو است. به طور کلی تانسورهای دو بعدی و بالاتر از دو بعد را با نام ماتریس هم می شناسند که مطمئنا با ماتریس ها و برخی خصوصیات آنها آشنا هستید. ماتریس ها از آن جهت مورد استفاده قرار می گیرند که باعث ایجاد نظم بین داده های یک مسئله و دسته بندی اطلاعات می شوند.
نمی دونم از کجا باید شروع کنم. اینقدر موضوعات جالب و متنوع توی این جلسه پیش اومد که من هاج و واج موندم که از کدومش بگم. حتی نمی دونم اسامی رو باید بگم یا نه. ولی تصمیم دارم توی این یادداشت از ذکر نام های اساتیدهم پرهیز نکنم. هرجا احساس کردید که اسم استاد رو نمی خواید بدونین خودتون یه سه نقطه جاش بذارید یا اون صدای معروف beep رو که هممون باهاش آشنایی داریم توی ذهنتون مجسم کنید.
خب اینم یه خرده شوخی. ازالان به بعدمن مجبورم باادبیات دیگه ای این یادداشت روتکمیل کنم. حتما خیلی از دانشجوها اطلاع دارندکه چه ماجراهایی درسومین جلسه سمینار هفتگی گروه ریاضی اتفاق افتاد. من دیگه نمی خوام زیاده گویی کنم. ولی چند سوال در این جلسه برای من پیش اومدکه برای اینکه جواب آنهاراپیداکنم مجبورشدم این یادداشت رو به عنوان یک نامه ی سرگشاده به آقایان لطفی وافتخاری بنویسم. البته قبل ازهرچیزخاطرنشان می کنم که این دو بزرگوار حق استادی به گردن بنده دارند و اینجانب به هیچ عنوان با این یادداشت قصد اساعه ادب به این دو عزیز را ندارم. صرفااین مطالب٬ موضوعاتی است که از تاریخ این سمینار تا زمان درج یادداشت ذهن حقیر را به خود مشغول کرده اند.
ابتدا روی سخنم با دکتر لطفی است:
جناب آقای دکتر لطفی. موضوعی که شما در این جلسه مطرح کردید بسیار جالب و در خور تامل بود. شما فرمودید که ما اینجا آمده ایم که شک کنیم. و کاملا هم حق با شماست. فکر می کنم اکثر افرادی که بویی از تفکر و تعمق در مسائل پیرامون خود برده باشند، به صراحت با شما وبنده هم عقیده هستند که قبول کورکورانه موضوعی، کاری ابلهانه و نادرست است. حال سوال من این است: آیا برای مطالبی مثل تفحص در قرآن کریم که کاری بسیار کارشناسانه و دقیق لازم دارد وهمچنین از نظر زمانی بسیار وقت گیر است ودانشمندان خود این علم را طلب می کند، برای اینکه مقاله ای در این زمینه ارائه دهیم، باید مجددا بر روی قرآن تحقیق کنیم؟ یا می توانیم به مقاله های مستدلی که توسط دانشمندان قرآن شناس ارائه شده و به تایید علمای دینی و قرآنی هم رسیده اشاره کنیم. فکر کنید اگر می خواستیم صرفا یافته های خویش را مد نظر داشته باشیم وضع علمی کنونی جامعه بشری تا چه حد فلاکت بار بود. به عنوان مثال فرض کنید برای این مورد به خصوص شخصی که میخواهد چنین مقاله ای ارائه دهد باید تعداد کلمات الله(جل جلاله) را مجددا در قرآن کریم بشمارد. زیرا ما نمی توانیم از نرم افزار ویژه این کار استفاده کنیم. این نرم افزار ها ممکن است خطا داشته باشند.(حتی اگر خطا نداشته باشند ما باید شک کنیم.)
جناب آقای دکتر لطفی. در خصوص سمینار سرکار خانم کریمی که بعد چهارم نام داشت و به بررسی زندگی دو بعدی و سه بعدی و سپس با استفاده از استقرایی نادقیق ولی قابل تامل به بررسی زندگی سه بعدی وچهار بعدی پرداخته شد، شما به نکاتی اشاره کردید. از آن جمله گفتید که کسانی که بعد چهارم و پنجم و ... به نور و صدا و رنگ و... اختصاص می دهند چطور. این وضعیت را برای آنان چگونه ارزیابی می کنید؟ این سوالی بود که شما پرسیدید. همانطور که می دانید در چنین شرایطی هر کسی به واسطه شغلی که اتخاذکرده، بعد چهارم را عنصر به خصوصی تعریف می کند. یا در جبر و آنالیز که ما بحث روی فضاهای k-بعدی را داریم همه متوجه این نکته می شویم که این دروس کاملا انتزاعی اند. وبنابراین ما در طبیعت به دنبالش نمی گردیم. از تمام این نکات که بگذریم فکر می کنم تمام کسانی که در سمینار حضور داشتند متوجه این مطلب شدند که بحث این مقاله صرفا پیرامون بعد مکانی است. کاش سرکار خانم کریمی می توانستند جهت جلوگیری از اینگونه مغلطه ها ابتدا تعریفی از بعد مکانی ارائه دهند. من شخصا مطالعه زیادی در این موضوع ندارم، ولی فکر می کنم یکی از ارکان تعرف بعد مکانی این باشد که بردار یکه بعد جدید، باید عمود بر بردارهای یکه ابعاد دیگر باشد. آیا می توانید چنین فضایی را خارج از تخیل به ما نشان دهید؟ ما مشتاقانه منتظر سمینار بعدی شما می باشیم.
و اما نکته بعد. عدم ذکر منبع مقالات موضوعی بود که اکثر اساتید به آن معترض بودند. حال سوال بنده از جنابعالی این است: منبع شما در مقاله ای که در اولین سمینار ارائه کردید چه بود؟ پوسترهای داخل گروه؟ از کجا می دانید که آنها موصق هستند؟ از کجا می دانید که گوس سگ داشت؟ شاید گربه داشت. آلمانی ها اکثرا گربه دوستند!! از کجا با این اطمینان در مورد سگ گوس حرف می زنید؟؟؟
می بینید. چقدر سوال از این جنس وجود دارد؟ ولی در سمینار شما هیچیک از اساتید از شما درخواست نکرد که منبعتان را ذکر کنید. نمی دانم. شاید این سوالات فقط مخصوص دانشجویان ترم شش باشد.
و اما استاد محترم، جناب آقای افتخاری. تنها نکته ای که می خواستم به آن اشاره کنم این بود: درست است که به نظر شما این مقالات دارای هیچ ارزشی نبود. ولی آیا امکان این نبود که به شعور دیگران نیز احترام گذاشته شود و اجازه قضاوت در مورد ارزش این مقالات به تمامی حضار داده شود. درست است که شما مشتاق آن بودید که نظرتان را به گوش کسانی که این سمینار را ارائه دادند برسانید. اما آیا بهتر نبود این اشتیاق را بعد از جلسه برآورده سازید. این کارتان صرفا سبب شد که بسیاری از دانشجویانی که علاقه مند به ارائه مقاله در این سمینارها بودند، از این کار صرف نظر کنند. البته ناگفته نماند که عده ای(مانند این حقیر) نیز با جدیت بیشتری خواهان ارائه مقاله شدند.
در پایان می خواستم به موضوعی اشاره کنم. زمانی که من راجع به شخصیت گوس فکر می کردم همیشه موضوعی آزارم می داد. فکر می کردم که اگر این فرد می توانست جهانیان را زودتر از یافته های خویش آگاه کند، شاید ما امروز پیشرفت بیشتری را در زمینه های علمی شاهد بودیم. پس همیشه این سوال برای من وجود داشت که چرا چنین شخصی یادداشت های خود را در کشوی میزش قرار می داد. او امیر ریاضیات است. از منتقدین پوشالی چرا باید بترسد. اما اخیرا به این سوال من پاسخ داده شد. حال می دانم که این نقصی بر گوس نبوده است. و مهم تر از آن نتیجه ایست که گرفتم:
دنیایی که با امیر خود چنین کند، با من رعیت چه خواهد کرد؟


تا دیروز خیلی از دست خودم شاکی بودم که چقدر ناامیدم اما امروز می بینم که بقیه از من ناامید ترن تازه در نظر همه اونا مرغ همسایه غازه اونم چه غازی پروارو گوشتی اما کاش همه ما می دونستیم که واقعا صدای دهل از دور خوشه اینقدرا هم که فکر می کنیم شکلاتای دیگه خومزه تر از مال ما نیست این جورا هم که فکر می کنیم تو رودخونه های دیگه به جای آب شیر جاری نمی شه کاش با خودمون یکمی فکر می کردیم که هر جا گلی هست در کنارش خوار هم هست کاش فکر می کردیم که هر جا یه جنگله شاید سراب باشه
بعضی وقتا با خودم آرزو می کنم که ای کاش ما آدما دو بار زندگی می کردیم یه بار برای تجربه کسب کردن و یه بار برای زندگی کردن اون موقع مجبور نبودیم واسه فکرامون بهای سنگینی رو بپردازیم.
کاش می شد کمتر حسرت عروسک رقصان ساناز رو بخوریم یا کمتر به ماشین کنترلی عرشیا قبطه بخوریم
کاش می شد.
کنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب
که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان
که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت
مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش
وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش
مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit
که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن
ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk ز اسفنديار!!!

سنجد ( Sorb ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
سمنو (Samanoo): نماد خوبي براي زايش گياهي و بارور شدن گياهان
سبزه (Verdure) : موجب فراواني و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملي و مذهبي ايرانيان است.
سيب سرخ (Red Apple ) : نمادي است از باروري و زايش
سماق (Sumac) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سير (Garlic) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سرکه (Vinegar) : براي گندزدايي و پاکيزگي
قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آيين
تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفيد يا رنگي نمادي است از نطفه و نژاد
ماهي سرخ (Gold Fish) : ماهي يکي از نمادهاي آناهيتا فرشته آب و باروري است و وجود آن باعث برکت و باروري مي گردد.
سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاري کيسه است
نقل (Comfit ): نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
شيريني (Sweets ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
آجيل (Nuts) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
اسپند ( Wild Rue): در زمانهاي قديم مقدس بوده و در رسم هاي نيايشي بکار برده مي شده.
انار (Pomegranate) : پردانگي انار نشان از برکت و باروري است.
ژرژ پمپيدو رئيس جمهور اسبق و اديب فرانسه در يكي از مقالات باارزش خود مي نويسد:«در حقيقت نظم فقط يكي از چندين طريق ممكن براي بيان «شعر» است. شعر در همه جا هست يا مي تواند باشد. همه كس يا تقريباً همه كس در برابر شعر حساس است. همه چيز يا تقريباً همه چيز درمعرض شعر است.»

اصولاً شعر براي خود شخصيتي جداگانه حتي جداي از خالق و پردازنده خود دارد. شعر براي خود حقيقتي يا وجودي مستقل است كه وقتي به پايان مي رسد حتي به شاعر خود نيز تعلق ندارد. در هنرهاي ديگر قدرت و كمال آفرينش گاهي نياز به شعر ندارد اما منظومه اي كه شعر نباشد مرده تر از مرده است. تحمل ناپذير است. پس شعر چيست؟ كيست كه بتواند به اين سؤال جواب بدهد؟ روح چيست؟ مي توان در تن انسان همه تجليات حيات را دريافت، مي توان جسم او را تشريح كرد يا همه اعضا و جوارحش را روي يك ماكت پلاستيكي شبه انسان نشان داد ولي نمي توان روح او را مشخص كرد كه خدا هم به پيغمبر گفت: «يسئلونك عن الروح. قل الروح من امرربي » شعر هم از اين مقوله است. از مقوله روح است. لطيفه اي است اثيري، غيرقابل توصيف و بسيار متوسع و متغير و ناپذيراي قالب و فرمول و حكم كلي. مي توان ساختمان لغات، وزن، قافيه، آهنگ، سجع، موسيقي و عناصر متشكله ديگرش را باز نمود ولي نسبت اين امور به شعر مانند نسبت قلب تپنده است به روح. يعني تجلي خيره كننده اي از گونه وحي و ناپيدايي هاي الوهيت. شاعر از جهان دست يافتني خاك و آب و حقايق ناسوتي حيات پا فراتر نهاده و به «آن چه اندر وهم نايد…» پا مي نهد. اگر شيخ بهايي آن عالم جليل القدر مبتكر شاعر و رياضيدان در مورد مولانا مي فرمايد:
مثنوي او چو قرآن مدل
هادي بعضي و بعضي را مضل
من نمي گويم كه آن عاليجناب
هست پيغمبر ولي دارد كتاب
مثنوي معنوي مولوي
هست قرآني به لفظ پهلوي
في الحقيقه ناظربرهمين شخصيت والا، ناشناخته، رمزآميز، رفيع وپيغمبرگونه شاعر است.
گوستاو فلوبر خالق رمان مشهور «مادام بواري » در نامه اي به «گئورگو دوكازون» مي گويد: «…حس نمي كنم كه براي دنياي پيش پا افتاده مادي ساخته شده باشم. برعكس ستايش من براي شاعران روزبه روز افزوده مي شود» پس وقتي ما از جهان ملموس و محسوس عيني خود خارج مي شويم لاجرم از اين مفاهيم دست يافتني يا قابل دسترسي ودرخور توجيه دور مي افتيم . دراين رهگذر با معقولات وجو غيرملموس شعور انساني مواجه شده وگويي بالكل از خاك وتوده غبرا وآنچه در محدوده ناسوت است جدا شده ايم وآنچه اندر و هم نايد آن شده ايم. الهام در شعر شاعران ناشي از همين سير درجهان معقولات وناشناخته ها و بيخودي ها وشيفتگي هاي غيرقابل تعريف است.
ويليام فاكنر نويسنده بسيار معتبر آمريكايي، برنده جايزه نوبل وخالق اثر معروف «خشم وهياهو» مي گويد: «سرودن يك شعر همانند ثبت تمام گفته هاي عالم بالاست برنوك سوزني . انسان در فاصله اي كه ناگزير كوتاه است مي كوشد سخني بگويد ونقش مبهمي از زندگي ترسيم كند.
« البته اين بدان معنا نيست كه شاعر از دنياي پيرامون خود: از خانه، كارخانه ، كوچه پس كوچه ها، پاركها ورگهاي حياتي مادي ديگر چشم بپوشد وبه قول فروغ فرخزاد به اتاق هاي در بسته پناه ببرد . شعر محصول درخشان امتزاج آسمان وزمين است وتلفيق شگفت انگيز لاهوت و ناسوت، ابر وخاك وآب وآسمان وانديشه واندوه.
شاعر گزارشگر نيست كه وقايع واتفاقات را بنويسد، مورخ نيست كه از جنگها وصلحها وقتل ها… بنگارد، دانشمند نيست كه پديده هاي علمي را تشريح كند، مصلح اجتماعي نيست كه روابط سالم انسانها با يكديگر را ترويج وتعميق نمايد، اديب نيست كه در دنياي وزن و قافيه و رديف و سجع وپيوند افقي مصاريع وارتباط عمودي ابيات وتوالي آنها و آرايه هاي بديعي و اختيارات شاعري و قوالب عروضي وغيره وغيره سير كند. او به درون خود نقب مي زند همچنان كه بيرون را مي نگرد. واين عالم عالم پيچيده اي است. مبهم است، رازآميز است. دنياي وسيع وافسون زده وپرتب وتاب وشگفت انگيزي است . شاعر بين دنياي تودرتوي دروني خود واين دنيايي كه توصيفش آمد قصد گره زدن دارد لاجرم شعرش چون فضاي بخارآلود دنياي پيداوپنهانش مبهم وغامض است.
نيما مي گويد: «آن چيزي كه عميق است ، مبهم است كنه اشيا جز ابهام چيزي نيست. جولانگاهي كه براي هنرمند هست اين وسعت است».
صدها كلام روزمره را به آساني مي فهميم كه براي ما سودمندند يا درك ما را از زندگي و يا رابطه ما را با اطراف تسهيل مي كنند ولي شعر نيستند. گفت وگوهاي روزمره ما با يكديگر از كلمات تشكيل مي شوند. شعر هم از كلمات به وجود مي آيد اما هيچ ارتباطي بين آنها وجود ندارد.
صداي زنگ در ما را به سوي در مي كشاند تا آن را باز كنيم. صداي زنگ تلفن ما را به طرف تلفن جذب مي كند تا به طرفمان پاسخ دهيم. اين صداها صداهايي رسا و سودمندند اما بار هنري ندارند ولي يك هارموني دلپذير يك ملودي، حتي يك زخمه، يك ضرباهنگ موسيقي ما را به وجد مي آورد، ما را غمگين مي كند. درون ما را متحول مي سازد. سود مادي هم برايمان ندارد و به دنبال معني و مفهوم و مقصد و مرادش هم نيستيم. پس هميشه سودمندي و نيز سهل التناول بودن كلام نمي تواند زيبا باشد. استاد پرويز ناتل خانلري كه بدون شك از بنيانگذاران نقد ادبي جديد و علمي و نيز از شناسندگان شعر معاصر ايران هستند مي گويد (نقل به مضمون): مي توان در كاسه سر يك مجسمه زيبا كه مثلاً ميكل آنژ آن را ساخته و پرداخته آب نوشيد اما او براي آب نوشيدن مااين كار را نكرده.
|
|
بسيار اتفاق مي افتد كه شعر در ورطه توضيح و تشريح منتقدان و مفسران و اديبان و شارحان مثله مي شود و زيباييهاي خود را بالكل از دست مي دهد. آنچه مسلم است اندام زن زيبايي كه در سالن تشريح تكه پاره مي شود و مورد آموزش دانشجويان قرار گيرد ديگر زيبا نيست. شايد مفيد باشد اما زيبا نيست. شايد بتوان با آن برخوردي عالمانه كرد اما از مواجهه هنرمندانه خالي است. جوهر والايي كه در ذات شعر مستتر است در همان استتار و اختفا، خود شكل مي گيرد و زندگي مي كند. شايدبميرد و شايد از دست ما بگريزد. ريشه گياه در خاك پنهان شده است. اگر آن را بيرون بكشيم گياه مي ميرد. اگر بخواهيم معاني و مفاهيم شعر را با برداشتهاي خودمان پيدا بكنيم و آن را از پرده اختفا و استتار و ابهام بيرون آوريم ريشه هاي آن گياه زيباي بالنده چشمنواز جان بخش را بيرون كشيده و يا آوندهاي گياهي آن را پاره پاره كرده ايم.
ما با شعر رابطه برقرار مي كنيم، با آن رفيق مي شويم، از آن لذت مي بريم و آن ارتباط رفاقت آميز و لذت دروني توصيف ناپذير، منبعث از ذات پرراز و رمز پوشيده و پنهان شعر است.
چرا همه در فكر اين هستيم كه دريچه ها را بگشاييم ببينيم آن پشت چه خبر است؟ بايد بدانيم شعر، جدول كلمات متقاطع نيست كه قلم به دست گرفته و حلش كنيم.
هر راز و رمزي زيباست. هر چه در پشت هاله اي از ابهام و در وراي مهي از استتار و اختفا باشد شگفت و باشكوه است. اين همه شارحين شعر حافظ، حافظ شناسان، استادان حافظ پژوه كوشيده اند اشعار آن بزرگمرد را براي ما حلاجي كنند به گمان من از اين كار طرفي نبسته اند و چيزي بر شعر حافظ نيفزوده اند.
البته همه ما حافظ دوستان وحافظ ستايان ايراني بدون شك مديون و مرهون اديبان و حافظ پژوهان بزرگي چون علامه قزويني، دكترقاسم غني، عبدالرحيم خلخالي، سيدمحمد قدسي شيرازي، پرتو علوي، سيدمحمدرضا جلالي نائيني، مسعود فرزاد، پرويز ناتل خانلري، سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، حسين پژمان بختياري، مرتضي مطهري، بهاءالدين خرمشاهي، خليل خطيب رهبر و كوشندگان و پژوهندگان ديگر هستيم و بي شك هر يك از آنان در روشن كردن گوشه اي و نقطه اي از آسمان شعر حافظ براي خوانندگان سعي فراوان داشته اند ومن زحمات وخدمات همه اين عزيزان و بسياري حافظ شناسان ديگر را كه در اينجا اسم نبرده ام و البته در عرصه وسيع حافظ شناسي نامشان و يادشان محفوظ است قدر مي دانم و سپاس مي گزارم اما حرف من چيز ديگري است و آن اين است كه شعر حافظ حتي اگر به مفهوم و معنا واستعاره، ايهام و ظرايف بديعي اش پي نبريم باز زيباست، باز شعر حافظ است، باز آن را با قلبمان مي خوانيم و با جانمان درك مي كنيم و با وجودمان ـ همه وجودمان ـ از آن لذت مي بريم.
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود.
خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
همينگوی: برای مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهای آبدوغخياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بیتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدينشاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههای ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايههای دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفسکش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی.
پدرخوانده: جای دوری نميتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بیانصاف قبول نکرد!
کودک: که به اون طرف خيابون برسه !
وجود خدا و شيطان
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی
داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
رئیس گروه مطالعات ایرانی و اسلامی دانشگاه U.C.L.A آمریکا :
زبان ریاضی راهگشای گفتگوهای فلسفی است
فلسفه و ریاضیات پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند و در جهان جدید زبان ریاضی می تواند راهگشای مناسبی در گفتگوهای فلسفی باشد .
پروفسور حسین ضیایی، رئیس گروه شرق شناسی و مطالعات ایرانی و اسلامی دانشگاه U.C.L.A آمریکا در پاسخ به این پرسش که زبان ریاضی و منطق آیا می تواند راهگشای مناسبی در گفتگوهای فلسفی باشد، اظهار داشت :
ریاضیات همواره در اندیشیدن و ساختمان پذیری گزاره های فلسفی راه دارد.
وی افزود : یکی از موضوعات اصلی فلسفه، به ویژه مکتبهایی مانند حکمت متعالیه صدرایی "موجود مجرد " است، مثلا وجود مفارق با ریاضیات اشتراک موضوع دارد. در فلسفه صحبت از وحدت کثیر، وحدت کثرت، یک - دو، ، تسلسل، استنتاج و قیاس مرکب و برهان خلف می کنیم که در تمامی مسائل، اشتراک موضوع با علم ریاضی وجود دارد.
دکتر ضیایی با تأکید بر این مطلب که اندیشه ناب فلسفی و ریاضی در نهایت همانند یکدیگر هستند گفت : اگر به تاریخ نظر کنیم خواهیم دید اغلب ریاضیدانان صاحب مکتب برای بیان کلیات نظام های خود به بیان فلسفی روی آورده اند.
وی گفت : در دوران قدیم در آثار ابن سینا و در دوران اخیر در آثار ملاهادی سبزواری فلسفه و ریاضیات حضوری جدی داشتند.
وی تصریح کرد : در قرن بیستم بسیاری از فیلسوفان ریاضیدان نیز بوده اند مانند برتراند راسل و بسیاری از ریاضیدانان نیز مانند ای، آی، جی بروئر فیلسوف بوده اند. در واقع خلاقیت فکری در ریاضیات و فلسفه در نهایت یکی است.
پروفسور حسین ضیایی لیسانس ریاضیات و فیزیک خود را در سال 1967 از دانشگاه ییل و دکترای فلسفه اسلامی را در سال 1976 از دانشگاه هاروارد اخذ کرد. وی مدتی نیز در ایران در دانشگاه تهران و صنعتی شریف تدریس کرده است. وی از سال 1988 در گروه شرق شناسی و مطالعات ایرانی و اسلامی دانشگاه U.C.L.A کالیفرنیای آمریکا مشغول تدریس و پژوهش است. ضیایی آثار متعددی درباره فلسفه اسلامی و به ویژه سهروردی در غرب به زبان انگلیسی منتشر کرده است. کتابهای "اشراق و معرفت در اندیشه سهروردی" و "نور در حکمت سهروردی" از ضیایی با ترجمه سیما نوربخش منتشر شده است .
منبع :


